اجبار ، چیزی که یه بار شاهدش بودم ،تو مهم ترین اتفاق زندگی مهم ترین ادم زندگیم.
و ترس از تکرار دوباره ی این اجبار ، تو مهم ترین اتفاق زندگی خودم. و هر چه قدر زمان این اتفاق نزدیک تر میشه، ترس من هم بیشتر میشه. ترسی که این همه مدت مانع خیلی از چیزایی شده که باید تجربه میکردم.
و الان مثل یه کرم که دور خودش پیله بسته ، هیچی نمیبینم. و دردناک ترین بخشش اینه که ، هیچوقت پروانه نخواهم شد. اخر سر به دست یه نفر از پیله بیرون میام و وارد یه زندان جدید میشم. یه شیشه که توش حبسم کرده یا یه صفحه ی سفید که روش خشک شدم .
شاهزاده برفی...ما را در سایت شاهزاده برفی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 5