روز ها میگذشت و بی قرای چشم هایشالتیام پیدا میکرد ما زخمی که در درونش خانه کرده بود ، روز به روز چرکین تر میشدو چرک این زخم ، کم کم قلبش را نیز در بر گرفت .
چشم هایش دیگر بی قرار نبود ، غم گیننبود ، شاد هم نبود . چشم هایش خالی بود . پوچ ...
نه برگ ریزان پاییز را میدید نه سفیدیبرف زمستان را و نه شکوفه های بهاری را .
گلبرگ های ظریف گل ها زیر پایش جانمیدادند . باران را حس نمیکرد ، رنگین کمان خاکستری شده بود ، اسمان هم ، تمام شهر... همه چیز رنگ باخته بود .
دیگر اواز چکاوک ها را نیز نمیشنید . خاطراتشمیسوختند و خاکسترشان در کویر خشک دلش ، اسیر دستان باد ، محو میشدند
سال ها بود که کنج خانه کز کرده بود .اخرین خاطره که بسوزد ، او نیز خواهد سوخت و خاکسترش در دستان باد ، سفر خواهد کرد. تمام خواهد شد . ارام خواهد شد . ارامِ ارام .....
اخرین خاطره که بسوزد ، او نیز خواهدسوخت
شاهزاده برفی...
ما را در سایت شاهزاده برفی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 9